اینقدر دلم گرفته بود که بعد از عمری دوباره اومدم بنویسم.نه من نمینویسم دیگه حوصلشو ندارم.دوست من تو برام بنویس
( ادامه مطلب )
سلامی دوباره
سلام به بهار
سلام به دوست
سلام به 89
الان که دارم اینو مینویسم نزدیک یه ساعت از سال تحویل گذشته.این بچه (89 رو میگم)هنوز خیلی کوچیکتر از اینه که بخواد روش به بدیها و دروغ ها باز بشه.ما پارسال سر این سفره 5 نفر بودیم امسال چهار نفر شدیم.برادرم رفت.
این رفتن ها پارسال فقط به برادرم ختم نشد خیلی ها اومدنو رفتن.20 دقیقه قبل از بوق حاجی فیروز یه sms واسم اومد.مذمومش تبریک سال نو به دوستان بود اما من دیگه دوستش نبودم.به خودم گفتم بذار 89 با کینه شروع نشه پس جوابشو دادم (من دیگه دوستت نیستم یعنی خودت نخواستی پس اینی که گفتی شامل حال من نمیشه اما عیدت مبارک)
جوابمو داد , کمی با هم صحبت کردیم اما بازم...
اولین درسی که 89 بهم داد این بود که هیچ وقت فکر نکرده کاری رو نکن.من میدونستم که بازم همون آش و همون کاسه اما جوابشو دادم تا هم دل اونو بشکونم هم به خودم ثابت کنم که چه آدم نامردی شدم.البته تقصیر من نبود تقصیر این 88 بود.
88 هم داشت هم نداشت!محبت داشت,دوست داشت,پول هم کم و بیش به اندازه قسمتم داشت اما عشق نداشت.آخ بازم فکر بد کردید.عشق که همش...نیست.عشق رو چطور تعریف کنم حالا؟آهان اگه 20 دقیقه به سال تحویل داشتین به کسی فکر میکردید اون فرد عشقتونه شک نکنید اما قبل از اینکه بهش بگین چشم باز کنید و مطمئن بشید که طرف لیاقت این احساس قشنگ رو داره.
اما خیلی وقته که کره ی خاکی لیاقت یه نفر رو نداره!
کی گفته با یک گل بهار نمیشه؟با یک گل بهار میشه,مهدی جان بهار منتظر توئه,قدم رنجه بفرمایید.

میخوام براتون یه داستان واقعی تعریف کنم
امروز حسین از خواب که پاشد مطمئن بود که یه اتفاقی افتاده.رفت صبحانه خورد اما بازم دلش آروم نداشت.وقتی که کامپیوترش رو روشن کرد متوجه شد اون احساسی که تو دلش داشت واقعی بوده.آره اون متوجه شد که آنتن وایرلسش مثله اکولایزر داره بالا و پایین میره.حسین مدتی به آنتن خیره شد.کم کم متوجه شد که آنتن داره با یه ریتم خاصی حرکت میکنه.یه کمی که دقت کرد دید آره ریتمه آهنگ سوسن خانومه.آنتن امروز تصمیم خودشو گرفته بود.اون از این زندگی که حسین براش ساخته بود ذله شده بود.از غرغر کردناش,ازین که همش علی رقم کار خوبش بازم مجبوره فحش های حسین رو تحمل کنه.با خودش گفت امروز روز منه.دیگه میخوام واسه خودم زندگی کنم.اصلا شاید accont این ماه رو تو بازار سیاه بفروشم و برم یه پیکان 57 بخرم تو خط قلعه حسن خان تا سر مارلیک کار کنم.آنتن وایرلس حسین همین جوری با خودش فکر میکرد که یهو متوجه شد در پشت بوم باز شد.حسین بود.از چهرش معلوم بود که سر سازش نداره.
آنتن فکر کرد که میتونه با صحبت کردن همه چیز رو آروم کنه.حداقل میخواست که چند روزی مرخصی بگیره.از اینکه همش جوان بلاگ رو بگیره خسته شده بود.از دوستاش که جاهای دیگه بودن شنیده بود که صاحباشون سایتهای با کلاسی مثل توییتر,یوتوب,فلیکر یا فیس بوک رو باز میکنن اما حسین فقط کلوب رو باز میکرد و فریاد میزد...
حسین یه آچار دستش بود.ازون بالا که آنتن داشت تماشا میکرد شبیه پیچ گوشتی بود.حسین تا پای آنتن اومد ازون پایین فریاد زد (آخه لعنتی چی از جون من میخوای؟زود باش این مسخره بازی رو بذار کنار)
آنتن آب دهنش رو غورت داد و به آرومی گفت:آقا حسین میخوام اگه بشه...
هنوز حرفش تموم نشده بود که حسین آچار رو به سمتش پرت کرد.آنتن جا خالی داد اما گوشه ی آچار به صورتش خورد و کمی زخمیش کرد.
حسین گفت:بی پدر از کی تاحالا واسه ما فکر هم میکنی نظر هم میدی؟پدر سوخته همین که اون بالایی ننداختمت تو انباری خدا رو شکر کن!
آنتن گفت:بشکنه دستی که نمک نداره,آقا بد کردم همدم تنهاییات بودم؟کم واست زحمت کشیدم؟هر وقت دلت میگرفت فریاد میزدی مثله برق برات sendش میکردم؟کدوم آنتنی مثله منه؟برو آنتن بقیه رو ببین سال 12 ماه کار نمیکنه...
حسین حرفش رو قطع کرد که:خفه شو...هنوز یادم نرفته که سر انتخاب واحد چه خودت رو مسخره کردی بودی و هی قرمز میشدی!
تا آنتن اومد حرف بزنه دید حسین داره میله رو میگیره که بیاد بالا.دیگه فقط چند ثانیه وقت داشت که تصمیم بگیره.یا باید بازم به اون زندگی ادامه میداد یا...
آره آنتن تصمیم خودشو گرفت و یه خراش عمیق روی دست حسین انداخت اما بازم وقتی حسین داشت پرت میشد پایین دستش رو گرفت.
گفت:آفا دستتون رو بدید به من
حسین گفت:حاظرم بمیرم اما این کارو نکنم
آنتن گفت آقا خواهش میکنم,غرور رو کنار بذارید
حسین دست آنتن رو گرفت اما تا خودش تونست نجات پیدا کنه دسته آنتن رو کشید پایین و اونو پرت کرد رو زمین
وقتی حسین خودش پایین رسید دید که آنتن تیکه تیکه شده و فقط یه عکس کنارش افتاده.حسین دید که عکس آنتن وایرلس علیرضا شیرازی رییس بلاگفاست.آره آنتن حسین و علیرضا شیرازی با هم نامزد بودن و قرار بود بعد از عید عروسی بگیرن.
حسین که اینو فهمید سخت تحت تاثیر قرار گرفت.
رو به آسمون کرد و اینبار نه تو کلوب بلکه تو آسمون بلند فریاد زد (خداااااااااااا,من موندم و تنهاهی هام)
(این مطلب فقط یک برداشت شخصی است و احتمال اشتباه در آن وجود دارد)
اینجا آسفالتم بوی خون میده
اگه اشتباه نکنم اینو بهرام توی یکی از آهنگاش میگه.
دیروز خیلی روز خاصی بود عجیب بود.البته وقتی که این رو آپ میکنم چند وقتی از نوشتنش گذشته چون همسایمون لطف کردند زدن خط تلفن رو ترکوندند منم که این چند روز رو شرکت نمیرم.
خوب میگفتم از کلاس برمی گشتم با همون تیریپ همیشگی (دست توی جیب,کیف رو شونه و سر به زمین!)سر کوچه که رسیدم صداهای عجیبی میومد مثل تیر اندازی بود اما فکر کردم که حتما واسه ترقه بازی بچه هاست از کوچه که خارج شدم دیدم همه دارن فرار میکنن و صدای تیر اندازی ادامه داره نزدیک 15 تا 16 تا تیر شلیک شد.یه گروه سارق بودن که به طلا فروشی فلکه دوم فردیس حمله کرده بودن (جهاد دانشگاهی که من واسه کلاس زبانم میرم فقط 50 متر تا اونجا فاصله داره)خوشبختانه وقتی رسیدم اواخر کشت و کشتار بود و سارق ها در نهایت آرامش فرار که نه اما از منطقه دور شدن.قبل از رفتن آروم کتشون رو در آوردن توی ماشین گذاشتن بعدشم سوار شدنو رفتن.البته بربچه های نیروی انتظامی دیر رسیدن شایدم به خاطر ترافیک بود اما اگر هم میرسیدن با یکی دو تا کلت عهد بوق از پس یوزی و کلاشینکف اونا بر نمیومدن.با اینکه فقط 3 نفر زخمی شدن (من 2تاشون رو دیدم اما امروز تو خبر 20:30 میگفت هیچکس زخمی نشد) من به این نتیجه رسیدم که دیگه نذارم مادرم تنهایی بره خرید.البته اینکه تو اون ترافیک چه جور فرار کردن خدا عالمه!
برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به تابناک اجتماعی
چند وقت پیش هم تو همون کوچه جهاد یه موتوری با دوستش کیف یه دختره رو زدند البته نه با سرعت!پیاده شدن به زور کیف دختر بیچاره رو گرفتن سوار شدن و رفتن.البته دو تا مرده که از من جلو تر بودن اقدام کردن اما نرسیدن منم زود رفتم سراغ دختر بیچاره (بابا فقط وایسادم تا یه خانوم اومد)که داشت آروم کنار خیابون گریه میکرد.خیلی دلم واسش سوخت.
ازین چیزای خون آلود که بگذریم روز جمعه یکی از دوستام که نه یکی از کسایی که به اخلاقش ایمان دارم رو دیدم.شاید دیگه هیچ وقت نبینمش اما هیچ وقت فراموشش نمی کنم.من آدم کم رویی هستم واسه همینم نه تو دانشگاه و نه جاهای دیگه دوستای زیادی ندارم...
خوب دیگه ناله بسه واسه امروز کافی بود.
بعدا می بینمت.رد خور نداشت همیشه اینو می گفت.هر وقت هم که بهش میگفتم چرا خداحافظی نمی کنی میگفت:تو که الان میری خونه ناهار نخورده دوباره زنگ میزنی که بریم بیرون دیگه خداحافظی نمی خواد!
مثل روزای قبل داشتم از کلاس بر میگشتم,کیفم رو شونم و دستم تو جیب هام بود.به خاطرات خوبم با مهدی فکر میکردم.به ضایع بازی های راه مدرسه,زور گفتن هامون به بچه های کلاس پایینی که متوجه شدم مهدی جلوی یه مغازه موبایل فروشی وایساده.تو این 7-8 ماه خیلی قیافش عوض شده بود.رفتم جلو چشاشو گرفتم.یواش گفتم عمرا اگه بدونی که کی هستم؟گفت:سامان من آمار گربه های خیابون رو دارم تو رو نشناسم؟برگشتیم و روبوسی کردیم.مثل همیشه دستم رو محکم فشرد.گفتم اینجا چه غلطی می کنی.گفت:میخوام یه گوشی تو مایه های 100-120 تومان بخرم.دارم دنبال گوشی میگردم.
یه نیش خند زدم,دیدم که هنوز همون گوشی داغونرو داره.یه نگاه به ساعتم انداختم دیدم هنوز وقت هست که باهاش برم بچرخم.
با هم رفتیم,گفتم از کلاس کنکورت چه خبر؟گفت:خودت میدونی که دارم درس میخونم امسال هرجور شده باید کنکور قبول بشم.من میدونستم کار مهدی نیست که سراسری قبول بشه.جواب دادم آزاد هم قبول شدی حتما بری ها!یه نگاه معنا داری کرد هیچی نگفت.
بعد از 2 دقیقه گفت تو چه خبر مهندس؟گفتم ای بابا دانشگاه آزاد و خرجش!گفت از داداشت شنیدم اون آقا ریش داره رو ول کردی یعنی دیگه کار نمی کنی؟گفتم:چرا کار میکنم اما نه با اون با 2تا از دوستام,خدا رو شکر بد نیست.یه بوخور نمیری داره.بعدش شروع کردم مثل بچه ها از داشته هام حرف زدم اینکه میخوام فلان کارو بکنم و چند میلیونی واسم داره.
خسته شده بود از حرفهام,از تاکسی باباش گفت که روش سیستم بسته!من پریدم تو حرفهاش که بابام از ماشینش خسته شده و میخواد ثبت نام بعدی 207 اسم بنویسه.این ماشینم ارث میرسه به من!
گفت که دامادشون چه شاهکاری کرده!تونسته با دیپلم بعد از 8سال تو شرکت گاز استخدام بشه و ماهی 350 هزار تومان حقوقشه!
منم گفتم که داداشم هنوز سر کار قبلیشه اما الان رییس بخش IT و network شده همین طور داره یه گروه برنامه نویسی تشکیل میده.با اینکه چیزی از حرفهام نفهمید سرشو تکون داد.
گفت که قسط های خونشون تموم شده و بالاخره صاحب خونه شدن!
گفتم که ما میخوایم زمینهای بابام تو شمال رو بسازیم!
هی گفت هی گفتم!مثل بچه ها هرچی داشتم به رخش کشیدم.
رسیدیم سر 19ام.همون جا که همش از هم جدا می شدیم.روزهای مدرسه 100 تومان تو جیبمون نبود مجبور بودیم پیاده تا خونه بیایم.
وقت رفتن بود دستم رو بردم جلو و گفتم دیوونه چرا کانون اسم ننوشتی؟دستش رو آروم آورد و خیلی سرد دست داد بعد گفت:پول نداشتم.کاری نداری؟برم دیگه,خداحافظ
واسه یه لحظه حالم از خودم بهم خورد
خونه که رسیدم یه اس ام اس بهش دادم که:بعدا می بینمت
امروز زیر بارون داشتم به قیمت خودم فکر میکردم
با اینکه امروز یه روز تعطیل بود اما من مجبور بودم برم واسه یه کاری شرکت.بعد از کلی کلنجار رفتن به کارها وقت برگشت متوجه یه پیغام روی پل عابر ایستگاه بوعلی شدم.اهدای کلیه با گروه خونی A.
چرا ما باید همیشه مشکلات مردم رو ببینیم تا یاد داشته های خودمون بیفتیم.
میخوام دعوتتون کنم این عکس رو ببینید و فقط واسه 1 دقیقه به داشته هاتون فکر کنید.اگه به نتیجه ای رسیدید خوشحال میشم تو بخش نظرات به من و بقیه بگید.

شاید حق با تو باشه!!این حرفی بود که امروز حسین زد
فرق منو اون در اینه که اون همیشه یکی رو داره که نصیحتش کنه اما من نداشتم.شاید قسمت این بوده که من نداشته باشم یا شاید اگه داشتم هیچ وقت این فرصت رو نداشتم که خیلی چیزارو تجربه کنم(چه جمله ی پیچیده ای شد ها).من این کله شقیمو از خانوادم به ارث نبردم.آخه هیچ کس از افراد خانواده ما مثل من بدون فکر کاری نمیکنن.اما پشیمون نیستم چون دوست دارم چشم هامو ببندم به روی هر چیزی که آزارم میده,تمام بی وفایی ها,نامردی ها یا نا دوستی ها!این نادوستی ها که گفتم یه سری از انتظارات هست که نسبت به دوستام دارم و شاید هیچ کدوم معقول نباشه!
چند وقت پیش به نظرم دیروز بود وقتی داشتیم از شرکت برمیگشتیم یه دریچه دیدم که مردم بهش روبان های سبز گره زده بودن تا چیزی که از خدا میخوان بگیرن.دیگه این چیزا کم پیدا میشه,شاید فقط اطراف دفتر ما تو امام حسین و یه جاهای بخصوصی...

یاد بچگی هام افتادم که نزدیک خونه ی مادر بزرگم یه امام زاده بود که اسمش (آقا سید علی کیا)بود.یه جای کوچیک به بزرگی یه دنیا!اون موقع ها هروقت میخواستیم فاصله ی خونه داییم تا خونه مادربزرگ رو بریم,بین اون جنگل ها,من گوشه ی ماشین کز میکردم و باخدا حرف میزدم.اینقدر که به آآسدالکیا(به زبون محلی) میرسیدیم.روزگار گذشت!اون حرفها جاشو به اس ام اس های عاشقونه!داد...
اون حس زیبا جاشو به یه حس دروغی داد.یا بهتره بگم به یه حس به ظاهر زیبا.تا اینکه این اواخر وقتی رفتیم اونجا دیگه نه مادر بزرگی بود نه کلبه ای نه...
مادر بزرگم فوت کرده بود.چیزی که داشتم اما لیاقت نداشتم!
یاد دکتر شریعتی افتادم که تو متن کویرش میگفت این آخرین باری که به کویر رفتم دیگه به آسمونش نگاه نکردم به این فکر میکردم که فلان جا میشه چقندر کاشت....
یادمه که میگفتم (خدایا به خدا اگه فلان نشه دیگه خودت میدونی!نه من نه تو)!!!!!!
چه خانواده ای داشتیم!گرم! الان ازش فقط یه سیزده بدر عید مونده که اونم تا 2سال دیگه....
آدما که بزرگ میشن خود به خود تمام عادت های بچگی شون رو چه خوب چه بد بازم بچگی میدونن!ترکشون میکنن!
دیروز داشتم فکر میکردم که ما چرا نباید به بدنمون آسیب بزنیم؟به قول حاج آقاها معصیت داره؟خدا این بدن ما به چه دردش میخوره؟به این نتیجه رسیدم که منظور از بدن همون دل ماست.
یه چیزی از درونم بهم میگه
(فقط ازت میخوام دلت رو به همون پاکی که بهت دادم نگه داری!چون جایی که یاد من حتی یکبار توش بره باید پاک بمونه.تا شاید یادم از توش بیرون نره)
هی چقدر امروز خسته شدم.
امروز کلاس داشتم اما دانشگاه نرفتم یعنی حسین اغفالم کرد.مثل این معتادا منو برد یه گوشه ی مترو بهم گفت (لا مشب بیا امروژ و دانشگاه نرو...)
امروز باید چند نفرم تو دانشگاه میدیدم که البته نشد.اه خسته شدم چقدر فارسی!اونم این فارسی که همش عربی شده.
I like to continue with all of my abilities. Just for receive to my dreams. Although I’m sure that I collapse my future with my stupid behavior but at least I have my god. What the beautiful days! I mean the days that I wasn’t this person. My name is saman but I’m not saman! I’m like the coins. I’m like the money. How can I explain for god that I forget him because I didn’t have money? I was followed by lots of problems
My mother always admire me that (step by step).Step by step forgetting the god!? Today was Sunday! Who knows that what will happen for me next day? Am I this saman? AM I ALONE? Of course that NO. I’m not alone. I have you ooss karim
Give me two wings. I like to fly. Fly to sky
Everything can change
But we can’t arrange
What is and what was?
I don’t know but….
i'm not alone
بعد از اینکه پست های آخرو فرستادم افراد مشکوکی منو تهدید کردند که وبلاگمو میبندن.معلومه کی بود دیگه!مخابرات که نبود!پس فقط میمونه صاحب اینجا آقای حسین خان!در ادامه ی روند تخریب شخصیت امروز میپردازیم به بروبچه های قلعه کچل خان (از جمله خودم)
اگر دیدید که کسی داره از استاد ریاضی پیشش(اسمشو نیار)میناله
اگر دیدید کسی داره میگه فقط تونسته 14 واحد برداره
اگر دیدید در یک کلاس به ازای هر 15تا دختر 1 پسر هست
اگر دیدید جوانی بر درختی تکیه کرده و به استاد ریاضی 1 فحش میده
اگر دیدید یکی میگه سایت (اینترنت دانشگاه)فقط شبکه داخلی داره!!!
اگر دیدید یجایی استادها 2هفته ی اول رو میپیچونن!
اگر دیدید یجایی بحث از یوزارسیخ و زلیخا هست و همه دارن میخندن!
اگر دیدید یه جایی یه استادی دخترها و پسرهای کلاس رو از هم جدا کرده!
اگر دیدید یه جایی اسم یکی از آلاچیق های دانشگاه رو گذاشتن (شیرکش خونه!!!)
اگر دیدید در یک دانشگاهی 2تا بوفه هست و قیمت فست فود هاشون با هم فرق داره!
اگر دیدید یجایی اسم جابر...(از گفتن آن معذوریم)فریاد زده میشه و تعدادی پا به فرار میذارن!
اگر دیدید در یک دانشگاهی تیم روبوتیک حتی اسمش رو هم بلد نیست بنویسه (robatik) در صورتیکه (robotic)
اگر دیدید در یک دانشگاهی افرادی ادعا میکنن که با شرکت در کلاس شبکه و پرداخت 45 هزار تومان میتوانید مدرک اصل سیسکو دریافت کنید!!!
اگر دیدید یجایی افراد گروه کامپیوتر از دانشجویان صنایع غذایی هستند
اصلا شک نکنید اونجا دانشگاه آزاد قلعه حسن خان و اون افراد دانشجویان و اساتیدش هستند.
این پایین باز میمونه!شما ادامه بدید!
مترو خوار با نام علمی (subway eater) از گونه های تازه پا به عرصه ی حیات گذاشته ی موجودات عجیب است.
این گونه تا به امروز فقط در ایران دیده شده است.این موجود در تهران در حوالی ایستگاه مترو صادقیه و امام خمینی زندگی میکند و به سرعت تولید مثل میکند.این جانوران به صدای قطار حساس بوده و به سرعت به طرف آن می شتابند.آنها مردم را هل داده و به در و دیوار میکوبند و گویی از این کار لذت بسیاری میبرند.پس از باز شدن درب مترو با صدایی عجیب به مردم حمله کرده و آنها را در تنگنا قرار میدهند و علاقه ی خاصی به فاصله ی بین مترو و سکو دارند و تمام تلاش خود را میکنند تا مردم را در آن بیندازند.آنها با این عمل فرد مورد نظر را عقده ای کرده و به جلگه ی خود می افزایند.جهانگردان ادعا کردند که گونه های خاصی از این موجود را در ایستگاههای امام حسین و دیگر ایستگاهها و حتی اخیرا در BRT دیده اند که به طرز ماهرانه ای تغییر چهره داده و منتظر موقعیت مناسب بوده اند.این موجودات در خانه هم ول کن نبوده و با کوبیدن زن و فرزندان خود به درو دیوار خود را ارضا کرده و بسی لذت میبرند.دانشمندان از رشد بسیار عجیب این موجود در شگفت هستند و سعی میکنند با انتقال DNA این موجود به شغال نسل این حیوان را نجات دهند.آنها علاقه ی خاصی به افراد عینکی مانند مدیر جوان بلاگ
(حسین مرئی)داشته و از ترکاندن آنها لذت بسیاری میبرند!گذارش شده آنها تا به امروز تعدادی آرمان را هم خورده اند.پیش بینی میشود تا چند سال آینده این موجودات به صف نانوایی ها,صف مدارس و یا صف دفترچه دانشگاهها نیز راه پیدا کنند.اکنون توجه شما را به اظهارات تعدادی از اهالی تهران جلب میکنم.
آقای ح م:خیلی وحشتناک بود!اونا میخواستن منو بکنن تو در مترو!
خانم م ن:(با کمی گریه)یکی ازونا خودش رو مثل بقیه کرده بود.پرید پامو گاز گرفت بعد داشت میخندید.
خانم ب ج:اولش نفهمیدیم اون مترو خواره آخه قبل ما سوار شده بود اما تو ایستگاه امام خمینی یهو بهم حمله ور شد.من همه ی سعی خودمو کردم که از دستش فرار کنم اما تعدادشون خیلی زیاد بود.
دولت ایران از همه ی کشورها درخواست کمک کرده تا بتواند نسل این جانور را ریشه کن کند.
اخیرا هم موجوداتی در حال پیدایش هستند که بدون ذکر نام نویسنده اقدام به پخش مطالب میکنند.
دیروز مثلا اولین روز از ترم دوم بود.ما هم که خر خون روز اول پا شدیم رفتیم دانشگاه.قرار بود حسین رو ببینم اما چون گوشیم 1 طرفه شده بود(از شانس بد ما از همون روز)کل دانشگاه رو گشتم تا پیداش کردم.با دکی حسابی و بروبکس دم در گروه کامپیوتر خیمه زده بودن.هر کسی یه کاری داشت به جز ما دوتا.ما هم که نمی دونستیم چه کنیم همون جا موندیم.جواب آدم رو نمیدن که آخه!یکی میگفت کلاس هست یکی میگفت نیست!خلاصه 2 ساعتی تو دانشگاه بودیم تا یهویی حسین گفت بریم شرکت (البته اولش من جدی نگرفتم چون خیلی دم دمی مزاجه!میدونستم الان خودش میگه بی خیال!)اما نگفت!!!!!
پاشدیم دسته پویا رو هم گرفتیم رفتیم شرکت!ساعت 1 کر کره رو دادیم بالا گفتیم بسم الله!خدایا به امید تو!
حالا نه اینکه خیلی کار میکنیم هر کی نشست سر جاشو وارد اینترنت شدیم.من که سرم با این کار آخری گرم بود اما اون دوتا نامرد شروع کردن منو نون برنجی رو مسخره کردن البته نه مستقیم (جفتشون از پشت سیستمشون با یاهو واسه همدیگه pm میدادن و هی میخندیدن)
خداوند نصیب گرگ بیابان نکند
پویا و حسین را یکجا خراب نکند
نباشد آنجا بی گناه پسری مثل من
هرچه کردند خداوند سر خودشان آوار کند
آخه زمین و زمان رو مسخره میکنن بعد من که میگم چرا,میگن تو به نون برنجی حساس شدی!
وقت برگشت هم 3تا فال خریدیم!واسه منو پویا که جالب نبود اما واسه حسین مثل همیشه خوب بود(آخه حسین سرتا پا مشکله!حافظ هرچی بگه بهش ربط پیدا میکنه!)
بعدشم که خسته و کوفتیده رسیدیم خونه!
نتیجه ی اخلاقی:
1-حافظ هم بعضی وقتها....
2-حسین داره از دست میره.دیروز یکم مطمئن شدم که اینبار واقعی یه خبرایی شده.یهو واسش sms میاد,وقتی میخونش میره تو یه عالمه دیگه سقفه مترو رو نگاه میکنه!من میدونم کیه!!!به روش نمیارم!
3-جا کلیدی هم میتونه توی دل کسی بره
4-چت خیلی چیزه بدیه
5-من اگه رییس یاهو بودم کلمه (نون برنجی)رو فیلتر میکردم!
6-باید یه کلاس مسخره کردن برم وگرنه اینجوری حسین نابودم میکنه!
اصفهان که بودیم تو اتاق ناهار خوریمون یه گوشه دنج داشتیم که من همیشه واسه امتحانها اونجا پلاس بودم.جغرافی و فارسی ...
اونجا یه عکس از امام داشتیم که زیرش نوشته بود (ای چشم نکند از یاد بری سیمایش) من تو اون سن 8-9 سال هر وقت که میخوندمش یه گرمایی تو دستام حس میکردم,خیلی عجیب بود.با تمام احترامی که واسه عکس قائل بودم اما میدونستم واسه اون عکس نیست.جای یه دست تو دستام خالی بود.گذشت و هر خرداد من بودم و اون شعر و یه جای خالی...
تا اینکه اومدیم تهران.روابط اینجا فرق میکرد.دوست ها دوست نبودن,دشمن ها دشمن نبودن.مثل یه بره بودم تنها وسط هزارتا گرگ.داشتم یاد میگرفتم گرگ باشم.به سختی فراموش کردن اون گرما.تنها شدم به قیمت داشتن دوستهام!
اما...
تا چشم باز کردم دیدم بین اون همه سرما یه حسی هست که واسم خیلی آشناست.آره همون گرما بود.همون سیما بود که ندیده فراموش نکرده بودم.
به همون سادگی که گرگ شدم عا...
چی بگم؟هرکاری کنم همون بچه ی 9 ساله هستم که هنوزم از یادش خجالت میکشم الان اگه ببینمش حتی تف تو صورتش نمیکنم به حق خراب کردن خاطرات اون گرمایی که تو دستم داشتم.حالا میسپارمش به حق...
امروز به حسین حسودیم شد.یقین دارم با اینکه اون گرما تو دستش نیست اما داره اونو حس میکنه.اگه بهم نمی گفت حسود هزار باره بهش گفته بودم (بخدا اینکه تو بدونی اون ندونه به هزار بار داشتنش می ارزه)شایدم که مثل من این حس واسه هردوشون باشه خدا رو چه دیدی!
از وقتی اومدم دانشگاه دوستام جای خالی دلمو دارن پر میکنن.یه آقایی به حسین گفته که شاید سامان زیر آبتو بزنه!کم شیطون تو پوستم نرفته شایدم اینبار بره,اما منم و یه دل با خاطره هاش!الان بهش میگم شاید من یه روزی زیر آبشو بزنم اما بدونه که از بعدش اون یه وقتی داره تا از صفر!شروع کنه اما من که دیگه زندگی ندارم.ما که شدیم مسخره ی مردم با (نون برنجی) اما جا کلیدی به چشم خواهری دختره بدی نیست.میدونم که ازین کارا بلد نیست.
الان 2 سال ازون ماجرا میگذره...
دیگه هیچکس واسم جذاب نیست.هیچ چیز واسم جالب نیست.
میگم میخندم کسی ندیده ناله کنم.
ای چشم نکند از یاد بری سیمایش
ای دست تویی تبرک دستهایش
ای دل ناله نکن از تنهایی
شایدم پر شدی روزی از گرمایی!
سلام
دیروز روز انتخاب واحد بود همه بچه ها سرتا پا استرس هی خدا خدا میکردن واحدهایی که قصد داشتن بردارن ok بشه منم مثل همه بودم خوب!
از یک ساعت قبل از شروع انتخاب واحد کل بچه ها آنلاین بودن از جمله حسین,آرمان,افشین,پویا و مینا که البته ما ندیدیم تعریفشو شنیدیم.دقیقه ها به سختی میگذشتند...
یادم آمد در دلم طوفانی داشتم
از دسته استاد ریاضی غمی داشتم
او ناراحت ز ما و ما ز او
انگار که آورده بودیم سرش هوو!!!
با خودم عهد کرده بودم این ترم آدم باشم(هنوزم سر حرفم هستم ها!) میخواستم مثل دوران دبیرستان فقط درس بخونم.تا لحظه ی انتخاب واحد نزدیک شد
3
2
1
اه,سایت از کار افتاد بعدن کاشف به عمل اومد که سرور رو ریست کرده بودن خلاصه بعد از اینکه شونصد بار ریست کردیم بالاخره بالا آوردنش(گلاب به روتون منظورم این بود که سایت بالا اومد!)
شروع کردیم به انتخاب واحد, در 3 سوت کل درسهارو برداشتم جز....!چشمتون روز بد نبینه که اندیشه اسلامی پر شد منم به ناچار کل برنامرو ریختم بهم و 1روز به برنامم اضافه شد.
البته بعدن وقتی دیدم که باقی بچه ها به14 واحد راضی شده بودن دردش یکم کمتر شد.
در این روزگار بی واحدی داشتن 20 واحد غنیمت است
دیدن روی استادان قلعه اندکی آرامش است
نه آرامش نه غنیمت دروغ گفتم
من و بچه ها دردمان پول شهریه ثابت است
شما واستون اتفاق خاصی نیفتاد؟
سلام
از چی بگم چیزی ندارم که خیلی مورد توجه باشه جز اینکه
اهل شمالم
روزگارم هي... بد نيست جيب خالي دارم.
خرده پولي، سر سوزن عقلي
استادي دارم بدتراز عزرائيل
درسهايي، بدتر از تلخي زهر و كلاسي كه در اين دانشگاست جنب دستشوئيها،
پشت آن كوه بلند من يه دانشجويم ...
رشته ام کامپیوتر درسهایم بدتر از کچل حسن
من جنون را هر دم، لا به لاي جزوهها ميبينم
در جزوه من جريان دارد چرت، جريان دارد پرت
همه فكر و توانم متزلزل شده است جزوههايم را وقتي ميخوانم كه امتحانش را استاد، گفته باشد فرداست
برگه تقلب را من، پي غفلت استاد عزيز، ميخوانم پي خونسردي
خود اهل درسم
من پيشهام بيكاريست...
گاه گاهي، در ميروم از توي كلاس، ميروم تا بوفه تا كه با خوردن چاي و شكلات ايندل سوختهام تازه شود چه خيالي، چه خيالي....
ميدانم از پس ناچاريست خوب ميدانم، آخر ترم هم باز كار من زاري و در به دريست
اهل آوازم...
گاه گاهی میگویم شعری تا بلرزد سهراب در قبر
میگویم شعری تا ببیند چشمت دست خط ضایعه من
لای این آدرسها...کنار این وب پیجها...پای این سایت بلاگفا نوشتم وبلاگی از ته دل
من سامانم
نگویم از دشمنی هر دم
بگویم من مسلمانم
جوابم از کودکی
از سر دوستی هرگز نبود سختر از برگ درخت...
از دوستی نمیگویم...
از عشق نگفته ام...
از وفا میگویم که نایاب است...
در پایان این نامه ی بلند دوستیمان را آغاز است
چشمها را باید بست
قلبها را باید دید
دوستی داشتم که گفت:
محرم این هوش را جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
از این به بعد با جوان بلاگ خواهم با داستانهایی که خاطره خواهند شد.